سرهنگ علی سلطانی وش اهل و ساکن مراغه هستند و ۴۶ سال دارند،تحصیلات ایشان فوق لیسانس مدیریت می باشد و تنها آرزویشان سلامتی خانواده اش است.
سرهنگ علی سلطانی وش فرمانده انتظامی شهرستان بناب در گفتگوی متفاوت با خبرنگار انعکاس بناب از خودش و خاطره شیرین دوران دفاع مقدس می گوید.
سلطانی وش در این گفتگو به یک خاطره کوتاه اشاره می کند و می گوید: وقتی به آن روزها فکر میکنم و برخی خاطره ها یادم می آید از یک طرف خوشحال می شوم که توانستم در جنگ حضور یابم و دین خودم را ادا کنم و از طرفی دیگر به شدت ناراحت میشوم چرا که بارها و بارها عزیزترین دوستان و همسنگرانم جلوی چشمان من جان باختند و کاری از دست من بر نمی آمد.
این مقام فرماندهی به یک خاطره فراموش نشدنی خود اشاره می کند و می گوید: درسال ۱۳۶۰ که بیش از ۱۳ سال نداشتم و در دوره راهنمایی درس می خواندم؛ جنگ تازه شروع شده بود به همراه برادر بزرگترم به ناحیه مقاومت بسیج محله خود مراجعه کردیم تا با برادرم به جبهه اعزام شوم اما به دلیل سن کوچکی که داشتم به من اجازه ندادند به جبهه اعزام شوم، با این حال ناامید نشدم با واسطه کردن شهید درخشی که هم محله ما بود و فرمانده بسیج هم بودند و همینطور با راضی کردن و وساطت خانواده موفق شدم من نیز به همراه برادرم قدم به جبهه بگذارم.
وی در ادامه می گوید: محل خدمت ما سرپل ذهاب بود اولین اسلحه ای که به دستم داداند ژ۳ بود با کلی تجهیزات دیگر که به جرات می توانم بگویم وزنشان بیشتر از وزن خودم بود؛ در همان روزهای اول حضورم، عملیات شروع شد برادر بزرگترم همواره دست مرا محکم در دست می گرفت و به شدت نگران من بود تا اینکه نیمه شب تیراندازی ها شدت گرفت و من و برادرم همدیگر را گم کردیم و سپس متوجه شدیم که گردان ما بنا به مصلحت،عقب نشینی کرده و من و ۱۵ نفر دیگر به مدت ۱۵ روز در محاصره ماندیم اما در نهایت با دلاوری های استوار ارتشی بنام استوار فضلی و با رشادت ۴ تن دیگر توانستیم معبری کوچک باز کنیم و خود را به همسنگرانمان برسانیم، موقع برگشتن ۴ نفر از آن ۱۵ نفر شهید شدند و دوست و هم کلاسی من از ناحیه دهانش گلوله خورد و البته هنوز در قید حیات است و با سختی زندگی خود را پیش می برد.
با وجود اینکه بغض وی را فرا گرفته بود، افزود: نکته ی جالبی که در این خاطره وجود دارد، این است که در پشت جبهه همه فکر میکردند من و دیگر دوستانم همه شهید شده ایم و برای ما مراسم ختم گرفته بودند و عکس همه یمان را روی دیوارهای سرپل ذهاب بعنوان شهید آویزان کرده بودند حتی به خانواده هایمان نیز خبر شهادت ما رسیده بود و آنها هم برای ما مراسم ختم گرفته بودند.
ما درست زمانی وارد سنگرهای خودی شدیم که دیدیم همه در حال گریه کردن هستند و مرثیه ثرایی می کنند اما وقتی چشمانشان به ما افتاد همگی نا باورانه شوکه شده بودند و ما هم نمی دانستیم آیا برای این صحنه بخندیم یا بخاطر شهید شدن دیگر دوستانمان گریه کنیم.
سرهنگ سلطانی وش در این گفتگو تنها به این خاطره بسنده کرده و از خبرنگار ما تقدیر و تشکر کرد.
انتهای پیام/












Thursday, 12 February , 2026