سومین فرزند خانه امیرالمونین(ع) و حضرت فاطمه(س)، دختری است که آمده تا زخمهای دلِ پدر را مرهم بگذارد و آرامش خاطرِ مادر باشد. پیامبر گرامی اسلام نامش را زینب نهاد تا زینت پدر باشد اما چه زود لقبش شد ام المصائب و مصیبتهایی دید که قامت کوه را خم میکرد.
بانویی که علم و فصاحت را از خاندانش به ارث برده بود
راویان بزرگى چون عبدالله بن عباس از ایشان روایتهاى زیادى را نقل مىکند که از جمله این روایات است خطبه تاریخى حضرت زهراعلیها السلام، این در حالى است که زینب در زمان خوانده شدن این خطبه پنج یا شش سال بیشتر نداشت و ابن عباس با این عبارت از آن حضرت در روایاتى که از او نقل مىکند، یاد کرده است: «حدثنى عقیلتنا زینب (۵)؛بانوى فهیم و اندیشمند ما زینب بر من چنین روایت کردند. و برخى از او با تعبیر حبر و بحر یعنى سرشار از علم و دریاى علم یاد مىکنند.
حتى زمانى که در مجلس یزید آن خطبه آتشین را بیان کردند، یزید دربارهایشان گفت: اینان خاندانى هستند که فصاحت و دانش و معرفت را از پیامبر به ارث بردهاند و آن را با شیر مادر نوشیدهاند. از شیخ صدوق روایت شده است که زینب(س) به جهت علم و دانش زیادى که داشت، از سوى امام حسین علیه السلام نیابت خاص داشت و مردم در مسائل شرعى (حلال و حرام) به ایشان رجوع مىکردند. در یک مورد نقل شده است روزى امام حسن و امام حسین علیهما السلام درباره بعضى از سخنان پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله با هم گفتوگو مىکردند، حضرت زینب علیها السلام وارد شدند و در بحث ایشان شرکت کردند و مساله را با تمام صورى که داشت با تفصیل تمام تبیین فرمودند. حضرت امام حسن علیه السلام وقتى این توانایى فوق العاده خواهر را دیدند، خطاب به او فرمودند: «انک حقا من شجره النبوه و من معدن الرساله…» به راستى که تو از درخت نبوت و معدن رسالت هستى.

عالمه غیرمعلمهای که در خطبهها بی نظیر بود
روایت شده است که چون اسیران کربلا را آوردند، زنان اهل کوفه گریبان چاک زده و زاری میکردند و مردان هم با آنها میگریستند. اما زین العابدین(ع)که بیمار بود با صدایی ضعیف و آهسته گفت: «اینان بر ما گریه میکنند! پس چه کسی ما را کشته است؟» آن گاه حضرت زینب(س) به سوی مردم اشاره کرد که خاموش باشید! دمها فرو بسته شد و زنگ شتران از نوا باز ایستاد. روایتگر ماجرا گفته است: هرگز زنی پرده نشین را خوش سخنتر از وی ندیدم؛ گویی بر زبان علی سخن میراند.
او خدا را ستایش کرد و بر رسول او درود فرستاد و مردم کوفه را به خاطر رفتار دوگانهشان و کوتاهی در یاری امام حسین(ع) نکوهش کرد و آنان را به کیفری بزرگ برای کشتن سید جوانان اهل بهشت وعده داد. پس از سخنان زینب، مردم حیران شده بودند و دستها به دندان میگزیدند.
پس از شهادت امام حسین(ع) در روز عاشورا آن حضرت به اسارت دشمن درآمدند. کاروان اسرای کربلا پس از حضور در کوفه و دربار ابن زیاد، به شام، محل استقرار یزید منتقل شدند. وقتی بزرگان و سران اهل شام که یزید به مناسبت پیروزی خود، دعوت کرده بود، حاضر شدند، اسراء و سرهای شهدای کربلا را نیز به مجلس آوردند. در مجلس یزید، هنگامی که چشم زینب کبری(س) به سر خونین برادرش اما حسین(ع) افتاد، با صدای محزونی فریاد زد:”ای حسینای محبوب رسول خدا،ای پسر مکه و منا،ای پسر فاطمه زهرا، بانوی همه زنان جهان،ای پسر دختر مصطفی(ص).”
راوی این ماجرا نقل میکند: به خدا سوگند با این ندای زینب(ع)، تمام کسانی که در مجلس بودند گریستند و در آن حال یزید ساکت بود…!! پس از آن این حضرت خطابهای را در این مجلس میخوانند:”«سپس پایان کار آنان که بد کردند این است که آیات خدا را تکذیب کرده و بدانها استهزا کنند» (روم: ۱۰).
ای یزید، آیا گمان بردهای حال که جای جای زمین و آفاق آسمان را بر ما گرفتی و بستی و ما چونان کنیزان رانده شدیم، مایه خواری ما و موجب کرامت توست!! و حکایت از عظمت مکانت تو دارد که این چنین باد در بینی انداختهای، و برق شادی و سرور از دیدگانت میجهد، حال که دنیا را برای خود مرتّب و امور را برایت منظم میبینی، و ملک و سلطنت ما برایت صافی گردیده. لختی آرام گیر، مگر سخن خدای را فراموش کردهای که فرمود: «گمان مبرند آنان که کافر شدند و ما آنان را مهلت دادیم، (این مهلت) برای آنان خیر است، ما همانا مهلت دادیم آنان را که بر گناه خود بیفزایند و برای آنان عذاب خوارکننده خواهد بود» (آل عمران: ۱۷۸).
آیا این از عدل است ای فرزند آزادشدهها که زنان و کنیزان تو در پس پرده باشند و دختران رسول اللَّه اسیر؟! پردههایشان را دریدی، و چهرههایشان را آشکار کردی، آنان را چونان دشمنان از شهری به شهری کوچانیده، ساکنان منازل و مناهل بر آنان اشراف یافتند، و مردم دور و نزدیک و پست و فرو مایه و شریف چهرههایشان را نگریستند، در حالی که از مردان آنان حامی و سرپرستی همراهشان نبود. چگونه امید میرود از فرزند کسی که جگرهای پاکان را به دهان گرفته و گوشت وی از خون شهداء پرورش یافته است؟! و چه سان در عداوت ما اهل البیت کندی ورزد آن که نظرش به ما نظر دشمنی و کینهتوزی است؟! آن گاه بدون احساس چنین گناه بزرگی بگویی:(اجداد تو) برخیزند و پایکوبی کنند و به تو بگویند:ای یزید دست مریزاد، در حالی که با تازیانه و عصایت بر دندانهای پیشین ابی عبد اللَّه علیهالسلام بزنی.
چرا چنین نگویی، و حال آن که از قرحه و جراحت پوست برداشتی و با ریختن خون ذرّیه محمّد صلّی اللَّه علیه و آله که ستارگان زمین از آل عبد المطلباند خاندان او را مستأصل کردی و نیاکان خود را میخوانی، و به گمان خود آنها را ندا در میدهی. (ای یزید) زودا که به آنان بپیوندی و در آن روز آرزو میکردی کهای کاش شل بودی و لال و نمیگفتی آنچه را که گفتی و نمیکردی آنچه را که کردی. خداوندا حقّ ما را بگیر، و از آن که به ما ستم کرد انتقام ستان، و غضب خود را بر آن که خونهای ما را ریخته، حامیان ما را کشته فرو فرست. (ای یزید) به خدا سوگند جز پوست خود را ندریدی و جز گوشتت را نبریدی، بیتردید بر رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله وارد میشوی در حالی که خون ذرّیهاش را ریختی و پرده حرمت فرزندانش را دریدی و این جایی است که خدا پراکندگیهایشان را جمع و پریشانیهایشان را دفع، و حقوق آنان را بگیرد «آنان را که در راه خدا به شهادت رسیدند مرده مپندار، بل زندگانی هستند که در نزد پروردگارشان مرزوقاند» (آل عمران: ۱۵۷).
(ای یزید) همین قدر تو را بس است که خدای داور، و محمّد صلّی اللَّه علیه و آله دشمنت و صاحب خون، و جبرئیل پشت و پشتوان باشد، و زودا بداند آن کس که فریبت داد و تو را بر گرده مسلمانان سوار کرد، چه بد جانشینی برگزیده، و کدام یک مکانتی بدتر داشته نیرویی اندکتر دارد. یزید، گر چه دواهی و بلاهای زیاد از تو بر من فرود آمد ولی هماره قدر تو را ناچیز دانسته فاجعهات را بزرگ، و نکوهشت را بزرگ میشمرم، چه کنم که دیدگان، اشکبار و سینهها سوزان است. شگفتا و بس شگفتا کشته شدن حزب اللَّه نجیبان به دست حزب شیطان طلقاء است، از دستهای پلیدشان خونهای ما میچکد، و دهانهای ناپاکشان از گوشت ما میخورد، و آن جسدهای پاک و پاکیزه با یورش گرگهای درنده روبروست، و آثارشان را کفتارها محو میکند، و اگر ما را غنیمت گرفتی، زودا دریابی غنیمت نه که غرامت بوده است، آن روز که جز آنچه دستهایت از پیش فرستاده نیابی، و پروردگارت ستمگر بر بندگانش نیست، و شکایتها به سوی خداست.
هر کید و مکر، و هر سعی و تلاش که داری به کار بند، سوگند به خدای که هرگز نمیتوانی، یاد و نام ما را محو و وحی ما را بمیرانی، چه دوران ما را درک نکرده، این عار و ننگ از تو زدوده نگردد. آیا جز این است که رأی تو سست است و باطل، و روزگارت محدود و اندک، و جمعیت تو پراکنده گردد، آری، آن روز که ندا رسد: أَلا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ. پس حمد مر خدای راست که برای اوّل ما سعادت و مغفرت، و برای آخر ما شهادت و رحمت مقرر فرمود. از خدا مسئلت میکنیم ثواب آنان را تکمیل فرموده و موجبات فزونی آن را فراهم آورد، و خلافت را بر ما نیکو گرداند، چه او رحیم و ودود است، خدای ما را بس است چه نیکو وکیلی است.

زینب(س) و مصیبتهایی که سایه از سر بر نمیدارد
روایت است که سه یا پنج ساله بود که مادر بزرگوارش حضرت فاطمه زهرا(س) را از دست و این بار تنها یار و غمخوارِ پدر شد. در سالهایی که به ناحق امامت را از امام علی(ع) گرفتند در کنار پدر ماند و در پنج سالی که پدر با بیعت مسلمانان بر مسند خلافت بود به مسائل شرعی پاسخ میداد و یار و همراه امیرالمونین (ع) شد. بعد از زخمی شدن حضرت علی(ع) در محراب مسجد کوفه پرستاری ایشان را به عهده گرفت اما مصیبتهایش تمامی نداشت. شهادت پدر و دو برادر را دید اما سرخم نکرد و قامتش ایستاده ماند تا مبادا دشمن سواستفاده کند. بارها خود را سپر بلای برادرزادهاش کرد تاشیعیان بدون امام و چراغ راه نشوند.
سال ۶۳ هجری قمری بود که این اسوه پاکدامنی که به روایات همسایگانش حتی صدای او را نشنیده بودند در شام وفات نمود و بدن مطهرشان در همانجا به خاک سپرده شد. در شام برای ایشان ضریح و بارگاهی ساختند و سالهای سال این مکان محل زیارت شیعیان و حتی غیرشیعیان بود. اما گویی مصیبتهای این بانوی بزرگوار تمامی نداشت و همانطور که در کربلا خولیها به خیمهاش هجوم بردند، این بار خولیهای زمانه طمع دست درازی به حریم یگانه خواهر امام حسن و حسین(ع) کردند.
اما دیگر این بار زینب(س) تنها نبود و مردانی از همین سرزمین به سوی شام حرکت کردند تا دیگر زینتِ پدر مصیبتکش نباشد؛ غیور مردانی که ندا دادند “کلنا عباسک یا زینب” و جانِ شیرینشان را فدا کردند تا دستی به سمت بارگاه حضرت زینب(س) دراز نشود.
انتهای پیام/آناج











Thursday, 12 February , 2026