بچّه که بودیم بهتر بود، حداقل به اصرار مامان یک قصّهای شبها برایمان میگفت، یا یک بازیای با ما میکرد. امّا همینطور که بزرگ شدیم اوضاع بدتر شد. حرف بابام همیشه همین بود «من پول میدم شما با مامانتان بروید».
وبگاه “خُسر” نوشت:
×کجا سیر می کنی بانو؟
+(سکوت)
×بانو!
+بله
×توی این سرما نشستی اینجا ، بعد میای میگی آخ سرم آخ سرم ! بلند شو بلند شو بریم داخل
+همین جا خوبه
×حالا چی شده؟ قیافه اش رو نگاه !
+حوصله ندارم .اصلا تو مگه کار و زندگی نداری؟
×اختیار داری بانو ، کار و زندگی ما شمایید دیگه
+(سکوت)
×بانو!
+بله
×اتفاقی افتاده ؟
+(سکوت)
×لازمه سکته کنم یا نه؟
+خدا نکنه.
×پس میشه لطف کنید منت سر ما بذارید بفرمایید چه بلایی نازل شده !
+منم باهات میام
×ها!
+می خوام بیام
×توجه کن که عقل هم خوب چیزیه !
+من که عقل ندارم. اگه داشتم که نمی نشستم باهات حرف بزنم
×خب حالا ،اول شما بفرما قضیه چیه ،بعد ی فکری می کنیم
+بابام
×بابات قضیه است؟! وا ! من فکر می کردم بابات اقاست ،پس نگو قضیه بوده!
+بی مزه ! منظورم اینه که موضوع بابامه
×بابات چی شده؟
+جدیدا ی جوری شده؟
×چجوری!
+(سکوت)
×گفتم چجوری!
+همش میگه…(سکوت)
×چی میگه؟
+میگه من براتون فقط خودپردازم
×چی؟!
+خودپرداز دیگه. همون که کارت میزنی پول میده!
×(سکوت)
+(سکوت)
×اوه واسه همین ناراحتی!خیلی از مردا وقتی خرج و مخارج زندگی بالا میره همین رو میگن. ی کم مدیریت مصرف داشته باشید ان شاالله جور میشه
+این نیست
×چی نیست؟
+قضیه مشکل مالی نیست
×نمی فهمم ! پس چیه؟
+ببین اگه مشکل پول بود…
×خب !
+چطور بگم
×(سکوت)
+من حس می کنم بابام ناراحته که رابطه اش با ما شده همین امور مادی
×یعنی چی ؟
+(سکوت)
×یعنی شما فقط در مورد پول با بابات صحبت می کنید؟!
+(سکوت)
×(سکوت)
+بابام تو این سالها خودش رو از همه کارهای ما کشید بیرون
×من واقعا نمی فهمم تو چی میگی
+وقتی بچه بودیم بهتر بود. با اینکه همیشه مامان تنهایی کارامون رو می کرد از خرید و برنامه های مدرسه تا دکتر و بقیه اما حداقل به اصرار مامان ی قصه ای شبا برامون می گفت، یا ی بازی ای باهامون می کرد.اما همین طور که بزرگ شدیم اوضاع بدتر شد. حرف همیشه بابام همین بود من پول میدم شما با مامانتون برید. از پارک و سینما و خرید بگیر تا مهمونی و عروسی اصلا بگو مراسم هیات. حتی وقتی شبها دور هم جمع می شدیم زود می رفت می خوابید
×خب شاید خسته بوده ، کار داشته
+آدم پنج شنبه جمعه هم کار داره ؟ خسته اس؟ گیرم آره ! دیگه هر هفته! اونم به مدت بیست سال؟
×خب حالا
+حتی وقتی میریم سفر یا گردش بابا ساز خودش رو میزنه ، خیلی کم همراه ماست یا کاری که ما دوست داریم رو انجام میده
×خب شاید اصولا آدم درون گرایی باشه
+درون گرا!
×آره دیگه آدمایی که دوست دارن تو خلوت خودشون باشن
+نه اتفاقا ، با دوستاش قرار میذارن میرن بیرون گردش، ماهی گیری . بعضی وقتا هم مراسمی باشه با هم میرن. حتی به ما بفرما هم نمیزنه
×(سکوت)
+میدونی ، من از این که به ما نمیگه یا تو این همه سال هیچ وقت همراه مون نبوده ناراحت نیستم. اگر هم ناراحت می شدم همیشه مامان سریع ی کاری می کرد و ما رو از ناراحتی در می آورد ، حالا بازی باشه یا غذایی برامون درست می کرد یا سرگرمی یا مثلا زنگ میزد دوستامون بیان خونه مون ، خلاصه سرمون رو گرم می کرد
×پس ناراحت چی هستی الان ؟ شما که این همه ساله دارید به هم شکل زندگی می کنید ! نکنه از حرف بابات ناراحتی؟
+حرف بابام؟
×خودپرداز و اینا دیگه!
+بابام حق نداره این حرف رو بزنه
×گریه نکن
+(گریه)
×(سکوت)
+هر وقت که اینو میگه دلم می خواد داد بزنم سرش. دلم می خواد بگم یادته گریه می کردم با هم بریم پارک. یادته چه قدر تند راه می رفتم که حداقل تا دم مدرسه م رو همراهت باشم. یادته چقدر گریه کردم روز اول دانشگاه باهام بیا. نه ! بابام حق نداره حالا ما رو متهم کنه.من این حق رو بهش نمیدم
×(سکوت)
+(گریه)
دیگر صدایی جز اشک به گوش نمی رسد…..
پی نوشت :
این روزها دخترهایی مثل بانو را زیاد می بینم و از آنها بیشتر مردهایی مثل پدرش را .
از بین تمام آنها فقط بانوست که در لابه لای صفحه های خاطراتش دنبال جواب این ماجرا می گردد یا شاید بهتر باشد بگویم ، دنبال جواب می گردد.
دخترهایی که خیلی راحت جواب شان را فریاد می زند “وظیفته ” و پدرها هم فقط بر حرف خودشان چاشنی عصبانیتی دو چندان اضافه می کنند و گهگاهی هم که دیگر اثری از غرور خرد شده شان نمی بینند ، تربیت مادرها را زیر سوال می برند ، غافل از اینکه از خودشان بپرسند “موقع تربیت فرزندانم کجا بودم؟!”
انتهای پیام










Thursday, 12 February , 2026