در مقطعی از زمان سیاست‌مداران مواضعی را اتخاذ می‌کنند که هر شنونده‌ای را در حیرت فرو می‌بَرد. جمهوری اسلامی ایران در چرخش دوران شخصیت‌هایی را دیده که با گذر روزگار دچار تغییراتی خودخواسته‌ شده‌اند و قافیه را باخته‌اند. این دسته از مهره‌های تاثیرگذار در سپهر سیاسی کشور شاید قلباً خواستار براندازی نظام نباشند اما در عمل […]

در مقطعی از زمان سیاست‌مداران مواضعی را اتخاذ می‌کنند که هر شنونده‌ای را در حیرت فرو می‌بَرد. جمهوری اسلامی ایران در چرخش دوران شخصیت‌هایی را دیده که با گذر روزگار دچار تغییراتی خودخواسته‌ شده‌اند و قافیه را باخته‌اند.

این دسته از مهره‌های تاثیرگذار در سپهر سیاسی کشور شاید قلباً خواستار براندازی نظام نباشند اما در عمل سخنانی را بر زبان می‌آورند که آنان را در نقش اپوزیسیون ظاهر می‌سازد و کسانی که از بیرون به قضیه می‌نگرند برداشت‌های مختلفی را از موضوع دارند.

شخصیتی که در دهه‌ی ۷۰ آمریکا را دیکتاتور می‌نامند و از ژست رهبریت گرفتن یک کشور انتقاد می‌کند، در دهه‌ی ۹۰ با به آب سپردن عقاید قبلی خود، آمریکا را کدخدا خطاب می‌کند تا به صورت غیرمستقیم نشان دهد به دنبال تکرار اشتباهات امثال مصدق و بازرگان می‌باشد.

رفتار این گروه از سیاست‌مداران شبیه همان عموتام‌هایی است که در دوران برده‌داری به هم‌نوعان خود خیانت می‌کردند و علی‌رغم اینکه می‌دانستند کدخدا جنایت می‌کند اما با او همراه می‌شدند. شخصیت‌هایی که از آنان سخن می‌گوییم زمانی دوشادوش مردم در انقلاب شرکت داشته‌اند و در دفاع مقدس نیز نقش ایفا کرده‌اند اما از آنجایی که از مقاومت خسته شده‌اند می‌خواهند به دشمن تن دهند تا در خوش‌بینانه‌ترین حالت از موهبت‌های حقیر آنان بهره‌مند شوند.

مهره‌ای که امروز از آن به عنوان اپوزیسیون یاد می‌شود در کلمه به کلمه‌ی جملاتش «خودباختگی» فریاد می‌زند چراکه وی آن گروه از مبانی را به بوطه‌ی نقد می‌کشد که خود سال‌ها برای حفظ آن‌ها جنگیده و خون جگر خورده است اما از آنجایی که فکر می‌کند با آن مبانی به خواسته‌هایش نرسیده است چاره‌ی کار را در خط خطی کردن آن‌ها و تغییر خط مشی می‌بیند.

سیاست‌مداری که آمریکا را کدخدا می‌پندارد و مذاکره را به ایستادگی ترجیح می‌دهد، می‌تواند در صورت غلبه بر حریف عواید ناچیزی را دریافت کند اما در نهایت آن چیزهایی که در مقابل به دست آوردن آن امتیازات به طرف مقابل داده است، او را به ورطه‌ی سقوط می‌کشاند و رقیب در گذر زمان با ارائه برخی فواید، گزینه‌هایی را که می‌خواهد در دست مذاکره کننده نباشد را می‌گیرد.

تفاوت اشخاصی که ایستادگی را به مذاکره ترجیح می‌دهند نیز، در همین تفاوت نگرش‌هاست؛ از منظر جریان مقاومت، آمریکا عوض نمی‌شود و سیاست‌های غرب تغییرناپذیر می‌باشد لذا نمی‌توان با دشمنی از ریشه با انقلاب اسلامی مخالف است، به نقطه‌ی مشترکی دست یافت.

اگر به اظهارات مقامات غربی گریزی بزنیم می‌بینیم تفکر دسته‌ی دوم کارآمدتر از گروهی است که با مرور زمان مواضع‌شان را رنگ‌آمیزی نموده‌اند؛ برای تصدیق این ادعا باید به نوشته‌های کلینتون، وزیر خارجه سابق آمریکا نگاهی داشته باشیم.

کلینتون در کتاب تصمیم‌های سخت می‌نویسد: «ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۱۹۹۷ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻣﺎ ﭼﺮﺍﻍ ﺳﺒﺰ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺩﻫﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺍﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﭻ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﮐﻨﯿﻢ، ﺯﯾﺮﺍ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﻮﺿﻊ ﺿﻌﻒ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ»

او در ادامه عنوان می‌کند: «ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۲۰۰۵ ‏ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺗﻨﺪﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۲۰۰۹ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ‌ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺰﺏﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺣﻤﺎﺱ، ﺍﺳﺮﺍئیل ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ﮐﺸﺎﻧﺪﻧﺪ»

با تحلیل این دو جمله‌ی کاندیدای برتر انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، می‌توان به رویکرد غربی‌ها در مذاکرات پی برد و زیاده‌خواهی آنان را لمس کرد؛ این همان مقوله‌ای است که تعدادی از شخصیت‌های نظام می‌خواهند مغفول بماند و همچنان بر مواضع ضد اصول انقلابی‌شان اصرار ورزند.

منبع:آناج

انتهای پیام/س