شهید یوسف شاگرد آهنگری یکی از فرماندهان گردان شهید چمران در تاریخ 1343/4/17 چشم به جهان گشود و سرانجام در تاریخ عملیات کربلای 5 در شلمچه به درجه والای شهادت رسید.

چیزی نپایید که به شوق تعلیم وارد مدرسه شدی تا بیاموزی آنچه را سزاوار مرگ و زندگی است. آفتاب کودکی چنان بر جوانه های علاقه ات تایید که تو را دست به دست برد تا آسمان؛ که بعدها غریبه نباشی با این آشیان دیرین!
و نگاهت که کردم همه سبز بودی و پرطراوت به زلالی و سپیدی آب و در تب و تاب کشف و تجربه؛ و هر روز که دیده بر قامت تو انداختم سربلند از آستان غروب گذشتی و در انتظار بالیدن، شب را به صبح رساندی و زمان این گونه می چرخید و من سرمست لحظه های روئیدن، فرا رفتن و رها بودن.
بزرگ شدی؛ در تو خوبی ها داشت به کمال می رسید و من به دنبال کلمه ای برای باورشان. پاکی و صداقت و اخلاق نیکت همه در سایه ی کلام الهی بود که تو را دچار خود کرده بود.

ستاره که دمید راهنمایی و دبیرستان تمام شده بود. اکنون قصه ی سال های دور را از بر دارم. صدایت زدم! جوان بودی به سان سرو. بزرگ شدی، و در سال ۱۳۶۰ برگی از دفتر سیاه شدی در گردان شهید چمران، تیپ ذوالفقار، لشکر ۳۱ عاشورا. داشتی به طعم تلخ جنگ عادت می کردی و چیزی در آسمان قلبت می دمید که به تو نبود رستگاری و پیروزی می داد و چنان یقینی به قلبت نشسته بود که حتی در کویرهای ناشناخته هم گل می داد. خواسته بودیم تا دور خودمان پر چینی ان عافیت طلبی بکشیم و تو را در چاه دنیا گرفتار! غافل از اینکه تو را ترس باخین نبود.

تو تنها نبودی و از قبیله ی شما بسیاری را می شناختم که به پشت گرمی هم، قد راست کردید تا دست یاری به سوی مردمی گشایید که آرمان و ایمانشان در شرف نابودی بود. آن روز که موج مردم، قامت به تکبیر بست، فریاد بر آوردید، فریاد رهایی را. که ناخدا، کشتی در امواج داشت به سوی بی کران.

کم حرف بودی و شنوا، با تفکری عمیق و درکی به وسعت آسمان ها. تکه کلام و مرامت انقلاب بود و اگر دمی با تو یار غار می شدیم و رفیق گلستان، تکه ای از بهشت را می یافتیم در فیض کلامت که جرعه نوش جام بلا بود.همیشه سفارش به نیکی بود در حق پدر و مادر که خود نیز نگاه مادر را بی تبسم رد نمی کردی.

گاهی که از جبهه سؤال می کردیم می گفتی: «آقا مهدی (باکری) گفته هر کس از شما خاطره پرسید دستش را بگیرید و به جبهه بیاورید تا خودش بیند در جبهه چه خبر است». بعد از عملیات کربلای ۴ بود که حال و هوای دیگری پیدا کردی. نمازمان را که در مقر شهید اجاقلو (روستای قجریه اهواز) خواندیم، در زیر نخل تنهایی خلوت کردی با خودت و خودت. صدایت کردیم، نشنیدی. گفتیم: «شاید به خاطر مشکلات است.»

شاید به خاطر تنهایی مادرش،،، ،،

اما انگار در این هیاهوی خاکریز، بدجور دلت گرفته بود. عمر باقی مانده را شماره می کردی, سفره ی میهمانی را به تصویر می کشیدی که وعده اش را از بانویی گرفته بودی، می گفتی روزها پیش دعوت شده ای!.
گفتی: «با من کاری نداشته باشید بعدا صحبت می کنیم».
حال عجیبی داشتی، سماجت کردم و پرسیدم: تو را چه می شود یوسف؟
گفتی: «جمعه ی آینده وقت ناهار، پیش از اذان، زحمت را کم خواهم کرد. جیب چه پیراهنت را اشاره رفتی و گفت: «به اینجا مراجعه کنید، دعوتم برادر! خواب دیده ام».
… روزها را خط کشیدیم تا جمعه. ظهر بود، دلم لرزید. یوسف بود که کنار موتورش افتاده و سینه اش شکافته شده بود. گویا اصابت ترکش سرنوشت محتومش را رقم زده بود و سینه اش را گلوگاهی در عبور از پل دنیا. نزدیکش رفتم یادم بود که سمت چپ سینه اش را نشانم داده بود. نامه را از جیبش در آوردم، نوشته بود: من در ایام فاطمیه، میهمان خانم فاطمه زهرا (س) هستم و دعوت دارم… یاد خوابش افتادم.
«بانویی محجبه به خوابم آمد و گفت تو قبول شده ای و در روز جمعه مهمان ما هستی…
میهمانی ات مبارک یوسف جان! چه زیبا درخت سبز وجودت به شکوفه ی سرخ جاودانگی آذین بسته شد!

قسمتی از وصیت نامه شهید آهنگری؛

خدایا الان نزدیک به ۵ سال است که در جبهه های مختلف با کفار بعثی در پیکار هستم. تو خود می دانی که با رقبت، شوق، شعف و با عشق به تو و شهادت در راه تو و با عشق به راه حسین ابن علی (ع) قدم به جبهه گذاشتم.

…به خدا قسم فردای (قیامت) شهدا یقه ی انسان را می گیرند و بار خونشان را می خواهند، چه جوابی داریم برایشان؟

برگرفته از کتاب یادگاران به نویسندگی: لیلا صلب صیادی