به گزارش خبرگزاری انعکاس بناب به نقل از فارس و تبریز_ جواد عبدل زاده: پاشو رفیق، من تو را به لبخندهای دائمی روی صورت، سلامهای گرم و دلچسبت شناختهام.
پاشو و مثل همیشه قشنگ در چشمانم بنگر و حرفهایم را گوش کن مثل همیشه با حواس جمع و توجه کامل به فکر حل مشکلم باش مثل همیشه رسا و قرص و باصلابت، از روی محبت خیرخواه و نصیحت گویم باش.
تو و خواب! بعید است، چرا مرد؟ مرد برای تو وصف ناچیزی است باید بگویم جوانمرد، بعید است که اطرافیان و مراجعانت در مشکل باشند و چشمان تو را خواب برباید.
برخیز جوانمرد،مگر ممکن است کسی حاجتی داشته باشد و تو غافل شوی؟! مگر ممکن است کسی مغموم باشد و تو به احوالپرسی، حالش را خوب نکنی؟!مگر میشود دردی باشد و تو دنبال درمان صاحب درد نباشی؟!
بارها گفتم وقت استراحت خود را معطل کارها نکن این کارهای درمانی تمامی ندارد و هر بار تو گفتی وقت تنگ است و فرصت محدود.
شب تا صبح هر وقت، هرکس، هرجا بخواهد، من آماده باشم. دانشجویی، تخصص، مسوولیت فرقی برایت نداشت. تو همیشه پذیرای نعمت حوائج مردم بودی و اکنون برای چند لحظه خواب ربوده چشمانت را. پاشو وحید خسته من.
همه چیز از قرائت خانه مسجد شروع شد.آنجا که به سیمای دلربایت شناختمت. با آن محاسن زیبا و صورت گشاده همانجا که تستهای دشوار کنکور پزشکی را زیرپرچم اهل بیت(ع) مرور میکردی و به ندای اذان، روح لطیفت آزمون بندگی میداد. بندهای همیشه حاضر.
دوران دانشجویی یادت هست که در اوج تحولات سیاسی جامعه،تو قرص و محکم از عقیدهات دفاع میکردی. اما دافعهای در کار نبود، خیلیها که روحیه جاذبت را میدیدند، عاشق مرام سیاسیت میشدند و آنها که از این مرام شناخت صحیحی نداشتن، جذب مرام ایمانیت میشدند. همه با توبودند، چرا که تو تلنگری بودی برایشان برای گرفتن رنگ الهی.
نمرات خوب و سطح درسی بالا هیچگاه باعث غفلت از فعالیتهای جانبیات نشد که به قول خودت اصل اینها بود و درس فرع، نمازت، روزهات، قرآنت، هیات و زیارت و دعا و… همه چیز سر وقت و جای خود.
روابط اجتماعیت نیز بینظیر. همیشه خوشپوش و خوشرو و خوش مشرب، آری نشان مومن همین است که بشره فی وجه و حزنه فی قلبه. فدای غمهای دلت وحیدجان. هیچکس را باخبر نکردی از حزن و اندوه دلت تا موذب نشوند و دلگیر نگردند.
با لمس فقر بزرگ شدی اما نیاز همسایه، دوست و همکلاسی، برایت میشد غمی جانسوز؛ با دین عجین بودی و از شیطان به دور، اما بیحجابی جامعه،کم الطفاتی به دین در دانشگاه،کم کاری متوالیان در انظار عموم، برایت همیشه دغدغه بود بعدها این غمها رفته رفته افزون و افزونتر شد. به قول خودت، علم بیشتر، درد و مسوولیت افزونتر بخواب، شاید فشار برقلب نازنینت کاهش یابد.
یادت هست، روی تخت بیمارستان وقتی قلبت از تحمل فشارها خسته و زنگ خطرش به صدا درآمده بود،دستم را محکم فشردی و چه گفتی؟! گفتی رفیق دعاکن، دعاکن شهادت نصیبم شود. شهادت همان آرزویی که از نوجوانی همراهت بودو تا همین چندماه پیش بعد از رفتن سردار، ورد زبانت اینقدر طلب شهادت مگر میشود؟!
دوران طرح و تخصص باهمه اذیتهایی که از طرف دوست و غریبه تو را در برگرفته بود اما یک آن از توکلت کاسته نشد. با همان لبخند همیشگی، برکنار از ناامیدی، میگفتی خدا خودش بهتر میداند مصلحت مان را، توکل برخدا. ما فقط موظف به تلاشیم، تلاشی که ثمرش تحلیل رفتن جسم بود و توکلی که اثرش، بالا و بالاتر رفتن برای روح آنقدر صعود کردی در عالم علم که علمت با عمل توام و مراتب موفقیتهای، مرتب بارزتر شد.
ریاست برای تو غیر از افزایش غم و غصه مسوولیت، چیزی نبود که منش بزرگان همین است. تو که عاشق خدمت بودی به معنای واقعی و دور از قدرت حال چه پشت میز و با مسوولیت و چه باغیر آن اما برای همکارانت ریاست تو، معنای دیگری داشت.
در دوران مسوولیتت از شمالغرب تا شمالشرق، یک امر مسلم بود و آن اینکه زیردستانت مفهوم رئیس رفیق و شفیق و همراه را برای خود در فرهنگ لغت کاری معنی نمودند.
اما این خدمت در عرصهای دیگر نیز جلوه داشت. رفیق، دعای عهد صبحگاهانت و دعاهای کمیل جمعه شب و دعاهای ندبهات در روزهای جمعه، مگر یادمان میرود. ارادت در زیارت حرمین و آن همه عشقورزی به اهل بیت(ع) مگر فراموش شدنی است. وای از ایوان طلایی نجف، یادت هست وحید؟! آنجا هم دیگران را در دعا برخود مقدم میداشتی، راحتی سایر زائران را ارجح.
این خواب با عهدت سازگار نیست جوانمرد؛ میدانم که میتوانستی نیایی و وارد این ماجرای منحوس نشوی. میدانم که این همه وقت گذاشتن برای بیمارانت در این شرایط، در وظایفت تعریف نشده بود اما مرام وحید، مکتب وحید، مسلک وحید یعنی همین؛ یعنی ورود به بطن ماجرا،نه برای عکس و تقدیر و نقش اسم بر دفتر، بلکه با تمام وجود ،با ذره ذره جسم و کلیت روح ،برای نجات یک نه، دو نهبلکه هرچند نیازمندی که به نفسی درمانگر نیاز باشند.
سرفههای آخرت یادم نمیرود. پشت تلفن قول دادی برگردی،گفتی زمین خواهی زد این ویروس را،گفتی همکارانت منتظر باشند و دعاگو.
دعاگویت هستم، دعامی کنم حال که به آرزویت رسیدی و شهد شیرین شهادت را نوشجان نمودی، حال که نزد پروردگارت متنعم خوان نعمتالهی هستی، حال که عوض همه زیارتهای خاضعانه در پیشگاه امام رئوف را، داری به چشم میبینی، میتوانی نشان سربازیت را از پیامآور کربلا بستانی که زینب(س) را بسیار دوست میداشتی و اشک بسیاری در مصائبش ریخته بودی،میتوانی نام سردار را برزبان جاری سازی که او مدافع حرم زینب(س) بود و تو مدافع مکتبش.
جایی خواندم که زیر عکس خستهات نوشته: او را میشناسید؟ میگویم نه، ما وحید یحیوی را نمیشناسیم چون طالب شناخته شدن، نبود؛ ناشناسی که شاید آنطرف شناختهتر باشد.
روحت شاد و راهت مستدام و پررهرو باد…











Thursday, 12 February , 2026