وبلاگ " میم شین "  نوشت :   چند روزی می شد که پدر طعامی نخورده بودند در خانه هم طعامی نبود به خانه ی زهراش رفتند طلب غذا کرد و زهراش شرمنده شد که عذایی برای پدر ندارد و پدر رفتند و زهراش غمگین و در خانه به صدا درآمد و قرص نانی و […]

وبلاگ " میم شین "  نوشت :

 

چند روزی می شد که پدر طعامی نخورده بودند

در خانه هم طعامی نبود

به خانه ی زهراش رفتند

طلب غذا کرد

و زهراش شرمنده شد که عذایی برای پدر ندارد

و پدر رفتند

و زهراش غمگین

و در خانه به صدا درآمد

و قرص نانی و تکه گوشتی برایش آوردند

و زهراش خود را مقدم به پدر نداست

و حسنینش را راهی کرد تا پدر را صدا بزنند

و از طعام نوش جان کردند

و زهرا گفت این طعام از خدایی است که به هر که بخواد روزی بی حساب می دهد

انتهای پیام/ش