به گزارش خبرنگار انعکاس بناب، متن خاطره فرامرز زکی پور از مدرسه روستای قیماسخان را در ادامه بخوانید: در گذر زندگی هر انسانی حوادث و اتفاقات فراوانی رخ می دهد که بعضی از آنها علی رغم تلخی ظاهری  می تواند در بازگویی و یاد آوریُ گاه شیرین و شنیدنی باشد. اکنون که می خواهم این […]

به گزارش خبرنگار انعکاس بناب، متن خاطره فرامرز زکی پور از مدرسه روستای قیماسخان را در ادامه بخوانید:

در گذر زندگی هر انسانی حوادث و اتفاقات فراوانی رخ می دهد که بعضی از آنها علی رغم تلخی ظاهری  می تواند در بازگویی و یاد آوریُ گاه شیرین و شنیدنی باشد. اکنون که می خواهم این سطور را بنگارم حدود۲۱ سال از آن تاریخ می گذرد ، ولی با همه  حال اتفاقات و رویداد های آن روز های شیرین ُ با تمام جزئیات در خاطرم نقش بسته است . خاطره ای که می خواهم نقل کنم مربوط به دومین سال تدریس اینجانب فرامرز زکی پور در آموزش و پرورش منطقه بناب می باشد . در اول مهر ماه سال ۱۳۷۱ به اتفاق یکی دیگر از همکاران محترم به نام علی اصغر ملیح با ابلاغ اداره آموزش و پرورش بناب برای دومین سال متوالی به دبستان انتظار روستای قیماسخان عازم شدیم . هر دو نفر شور و حال عجیبی داشتیم ، چرا که سال قبل با اهالی و دانش آموزان خونگرم روستا انس زیادی گرفته بودیم و شروع سال تحصیلی می توانست میان ما و اهالی دیدار را تجدید کند . روستای محل خدمتمان روستایی بود کوچک که در دامنه پر شیب کوه هایی بلند و سر به فلک کشیده واقع شده بود . این روستا در ۱۸ کیلو متری شمال شرقی شهرستان بناب قرار دارد که مردم آن به علت کمی امکانات زندگی و دوری راه و مشکلات ناشی از آن در حال کوچ و ترک زادگاه خود هستند.

در آن سال روستای قیماسخان در حدود ۲۰ خانوار جمعیت داشت و کل دانش آموزان تنها دبستان روستا ۱۴ نفر بیشتر نبودند که در پنج پایه ی ابتدایی تحصیل می کردند. آن سال هنوز یک ماه از سال تحصیلی نگذشته بود که از طرف آموزش اداره ، همکارم را به علت کمبود نیرو به روستای دیگری انتقال دادند و من به عنوان تنها مدیر آموزگار روستا مسئولیت اداره ی آموزشگاه را بر عهده گرفتم . ادامه ی کار برایم بسیار سخت و طاقت فرسا بود .با توجه به اینکه روستا فاقد هر گونه وسیله ی نقلیه بود، مجبور بودم هر هفته شنبه ها از بناب به روستای آلقو که در ۶ کیلو متری روستای قیماسخان قرار داشت بروم و از آنجا با پای پیاده از میان کوه ها و دره ها بگذرم و خودم را به مدرسه برسانم ، که این کار در حدود ۵/۱ ساعت طول می کشید.

وقتی به مدرسه می رسیدم واقعاً خسته می شدم . بعد از کمی استراحت فعالیت آموزشی مدرسه را شروع می کردم و تا ظهر مشغول تدریس می شدم . زنگ و ساعت در کارم چندان جایگاهی نداشت. هر وقت بچه ها خسته می شدند به استراحت می پرداختند و هنگام ظهر هم وقتی گله ی گوسفندان برای شیر دوشی به روستا برمی گشت ، بچه ها با مشاهده ی آن می گفتند که آقای معلم ظهر شده است و من هم آن ها را  برای صرف ناهار به خانه هایشان می فرستادم و یک ساعت بعد مجدداً کار تدریس را از نو شروع می کردم و تا غروب ادامه می دادم . هر روز هنگام غروب بعد از رفتن بچه ها مجبور بودم چراغ توری کهنه ی مدرسه را تعمییر کنم و آن را نفت بکشم تا شب هنگام در تاریکی نمانم.

در آن سال روستای قیماسخان برق نداشت و ساختمان مدرسه هم عبارت بود از سه اطاق کوچک که یکی به عنوان کلاس درس و دیگری به عنوان انباری و، و یکی دیگر هم به طور مشترک به عنوان دفتر آموزشگاه و منزل سکونتم اختصاص یافته بود و بیشتر نیز به منزل شباهت داشت تا به یک اطاق مدیر.

مدرسه روستا در و دیوار نداشت و در محوطه ای باز و خارج از روستا و در کنار گورستان قرار گرفته بود که رودخانه ای نیز آن را از روستا جدا می کرد . عصرها وقتی خورشید غروب می کرد روستا در تاریکی مطلق فرو می رفت ، گویی که هیچ  هیچ موجود زنده ای در آن زندگی نمی کرد . گاه و گداری زوزه سگی و یا گرگی آرامش روستا را بر هم می زد . آن روز یعنی ۸  آبان سال ۱۳۷۱ مثل هر روز دیگر هنگام غروب بچه ها را به خانه هایشان فرستادم و مشغول تعمیر و تمیز کردن چراغ توری مدرسه شدم . هوا ابری بود و باد ملایمی از سمت شمال می وزید . خورشید کم فروغ پاییزی کم کم داشت در پشت کوه ها  روستا از نظر ناپدید می شد  و شب دامن قیر گون خود را بر پهنه روستا می گسترد . چراغ توری و فانوس کهنه مدرسه را روشن کرده و در زیر نور کم فروغ آن کمی استراحت کردم.

آن شب بعد از خواندن نماز و خوردن شام مختصری در زیر نور چراغ توری مشغول مطالعه بودم که یکی از اهالی خوب و صمیمی روستا بنام رجبعلی اسکندری که انصافاً انسان فهمیده و خوبی بود به مدرسه آمد و از من خواست که در مدرسه تنها نمانم و به خانه ایشان بروم . هر چند بعضی وقت ها برای اینکه تنها نمانم ، شبها به خانه ایشان می رفتم ولی نمی دانم که چرا آن شب علرغم اصرار و خواهش زیاد ایشان در مدرسه تنها ماندم.

درست یادم است که ساعت در حدود ۱۱ شب بود که من چراغ توری را خاموش کردم تا بخوابم . بادی که از سر شب شروع به وزیدن کرده بود حالا دیگر شدت گرفته و به همراه آن کولاک برف و باران شروع به باریدن می کرد . سقف شیروانی مدرسه به علت فرسوده بودن به شدت چکه می کرد و من تمام ظروف اعم از کاسه و بشقاب را در سراسر اطلاق قرار داده بودم . جایی برای نشستن وجود نداشت . بخاری نفت سوز منزل هم در در همان ابتدا در اثر شدت باد خاموش شده بود و روشن نمی شد . ناچاراْ در گوشه ای از اطاق لحاف را دور خودم پیچیدم تا کمی از آزار سرما در امان باشم.

لحظه به لحظه بر شدت طوفان افزوده می شد تا جایی که پنجره های کلاس ها را در هم کوبید و شیشه های آن را خورد کرد . از جای خود بلند شدم تا از ورود باد به داخل ساختمان جلو گیری کنم . برای این کار آجرهای موجود در انباری را در جلو پنجره ها ی منزل و کلاس ها قرار دادم ولی این کار نیز بی فایده بود . گویی طوفان آن شب قصد داشت همه چیز را در هم بکوبد .در فکر اهالی خوب روستا بودم و از آن می ترسیدم که خشم طوفان خانه های کاه و گلی اهالی روستا را که چندان هم محکم به نظر نمی رسیدند ُ خراب کند و کسی هم در این تاریکی خبر دار نشود . کم کم ترس و دلهره عجیبی سراسر وجودم را در بر می گرفت و بدنم سرد می شد و این فکر در ذهنم خطور می کرد که شاید آخر کار باشد . برای غلبه بر ترس و اضطراب از جای خود بلند شدم و وضو گرفتم و شروع به خواندن نماز آیات کردم . کمی دلم آرام شده و قوت قلب گرفتم ُ زیرا یاد و نام خدا همیشه و در همه حال بخصوص زمان بی کسی و تنهایی آرام بخش دل هاست.   و من به عینی واقعیت این سخن ارزشمند را دریافتم.

در بیرون از ساختمان طوفان داشت برای خود دنیای دیگری می ساخت و همه چیز را در هم می کوبید . صدای زوزه ی طوفان به طور وحشت آوری از بیرون شنیده می شد و آرامش و سکوت شب را درهم می شکست . درست یادم نیست که وزش و جولان طوفان چه مدت به طول کشیدولی به نظرم می رسد که ساعت نزدیک سه نصف شب بود که از شدت آن اندکی کاسته شد . حالا دیگر سقف مدرسه چکه نمی کرد بلکه مانند سیل باران به داخل ساختمان سرازیر می شد. از طرف پنجره ی اتاق سکونتم که به کوه کم ارتفاعی بنام دوز داغی مشرف بود  صدای برخورد تکه های شیروانی شنیده می شد .از این صدا بسیار متعجب شدم زیرا سمت پنجره فقط  کوه بود و تنها ساختمان های مدرسه و مسجد روستا دارای شیروانی بود و مسجد هم در داخل روستا قرار داشت . با عجله چراغ توری را روشن کردم و آن را جلو پنجره قرار دادم . در زیر کم نور چراغ توری آن چه را که در بیرون از پنجره می دیدم باور نمی کردم . قسمتی از شیروانی سقف در جلو پنجره تکان می خورد و صدا می کرد.

آری طوفان شیروانی مدرسه را پایین آورده بود و باد تکه های جدا شده را به این سو و آن سو می کشید و تنها سقف کاذب مدرسه بر جای مانده بود . آن شب با ناراحتی نامه ای به ریاست وقت اداره جناب آقای محمدی نوشته و کل موضوع را به ایشان شرح دادم . سپس لحاف را دور خود پیچیده و در گوشه ای از اتاق به انتظار سپیده دم نشستم . هوای اتاق بشدت سرد بود و سرما تمام وجودم را فرا گرفته بود . در زیر نور کم فانوس چشمم به عقربه های ساعت که به کندی حرکت می کردند دوخته شده بود . به هر حال آن شب سخت و طولانی را با هزار زحمت و فکر و خیال به صبح رساندم  . بدون آنکه حتی لحظه ای چشم بر هم بگذارم.

با روشن شدن هوا از ساختمان مدرسه خارج شدم . برف سنگینی سراسر منطقه را سفید پوش کرده بود .  وقتی چششم به سقف مدرسه افتاد دیدم که جز چند تکه چوپ چیز دیگری بر جای نمانده و طوفان شب قبل همه سقف شیروانی مدرسه را با خود برده است . اهالی خوب و مهربان روستا بخصوص آقای رجبعلی اسکندری صبح زود که برای پارو کردن برف به پشت بام ها رفته بودند با مشاهده سقف  مدرسه شگفت زده و هراسان به سمت دبستان سرازیر شده و با نگرانی از حال من و چگونگی اتفاق سئوال می کردند . آن روز به اداره متبوعه مراجعه کرده و موضوع را به اطلاع ریاست وقت اداره رساندم . ایشان بعد از مطلع شدن از واقعه بسیار ناراحت شده و مرا دلداری دادند . سپس با خدمات اداره تماس گرفته و رسیدگی سریع به موضوع را خواستار شدند. بنده هم به جهت علاقه زیاد به شغلم و دانش آموزانم در همان روز و بعد از چند ساعت به روستا برگشتم و به حول و قوه الهی و با کمک اهالی خوب و مهربان روستا بخصوص آقایان رجبعلی اسکندری – یدالله باهوشی – قلی محمد علی پور و سایر اهالی خانه ی نیمه مخروبه ای را پیدا نموده و در ظرف مدت دو روز آن را با دست خود تعمیر کردیم و تا پایان سال تحصیلی کلاس های اموزشگاه را در آن دایر نمودیم . در آخر خدای سحبان را شاکرم که از میان شغل ها بهترین آن را به من و همکارانم عطا فرموده تا اگر قبول کند دنباله روی شغل انبیا باشیم. ( انشالله )