شهید محمود اصغر زاده فرمانده عملیات سپاه بناب در تاریخ 20 آذر سال 1360 در عملیات مطلع الفجر، منطقه سر پل ذهاب به درجه والای شهادت رسید.

به گزارش انعکاس بناب، شهید محمود اصغر زاده ۵ اسفند سال ۱۳۳۵ در خانواده ای مذهبی در شهرستان بناب به دنیا آمد و سرانجام در راه دفاع از میهن اسلامی در تاریخ ۱۳۶۰/۹/۲۰ در عملیات مطلع الفجر، منطقه سر پل ذهاب به درجه والای شهادت رسید.

                     در باغ دلمان هنوز رد پای نسیم نگاهتان باقی است.                                                                              هر بهار از ردپایتان گل اقاقیا می روید.

روی نیمکت های سرد امروز مرور روزهای آفتابی گذشته عالمی دارد. تظاهر به شناخت نداریم که ارزش ایران را خوب می دانیم و می شناسیم دشمنان دوست نما و دست پنهان پس پرده را، که آرزوی دیرینشان چپاول نقدینه ی عمر شما بوده است؛ و امروز آنان که مانده اند، وظیفه ی خطیر بر عهده می گیرند، حفاظت و حراست از میراث پاک عزیز به خون غلتیده. و در این بین وظیفه ی خطیر من، معرفی سیمای آفتاب گون توست.

… دردانه ی پدر بودی و همراز مادر. هفت ساله بودی که «الف» آزادگی را آموختی. راهنمایی و دبیرستان نیز دوشادوش موفقیت و مطالعه ی کتب سیاسی و مذهبی گذشت. که سرمشق را از استادانی چون رحیم اصغرزاده و حاج شیخ یوسفعلی باقری می گرفتی. دیپلمت را که گرفتی به خدمت مقدس سربازی رفتی و شد سال ۵۵، و نقش قالی و کنار پدر..

وقتی پشت دار قالی مینشستی می دانستم که نمی خواهی سربار خانواده شوی. راستی یادت می آید وقتی پرسیدم چرا سروسامان نمی گیری چه گفتی؟ پاسخت برای همیشه در لوح ذهنم حک است که: «همه چیز ما امروز جنگ است، اگر ان شاء الله موفق شویم و خودمان را به حضرت اباعبدالله برسانیم به همه چیز رسیده ایم».

۲۳ سال بیشتر نداشتی که وارد سپاه شدی، یا نه، بهتر بگویم خود از مؤسسین این نهاد بودی. آسمان اندیشه ات همیشه شوق رفتن داشت. خدمت صادقانه در این نهاد و مبارزه با منافقین، با جمع کردن شب نامه ها و اعلامیه های ایشان از سطح شهر، سمت خدا را نشانت داد. سال ۱۳۶۰ که شد فرمانده یک گروه ۱۵ نفره شدی برای عملیات آزادسازی بوکان.

پایبند مسائل عبادی و مذهبی و بسیار مقید و منظم بودی، به نماز صبح و نماز اول وقت اهمیت وافری نشان میدادی. مرشدی بودی برای چگونه زیستن و مردی بودی از نسل صبر و استقامت که کوله بار رفتن بر دوش گرفتی. می گفتی: «باید این دنیا را وسیله قرار دهیم تا آخرت خود را تأمین کنیم و هدف باید جلب رضای خدا باشد». ”

… و من به خود می بالیدم که در مسجد و نماز جماعت همپایت هستم. در پایگاه مقاومت، در هیئت های عزاداری ماه محرم. آنجا که همه ی عاشقان عهد مودت می بستند و دل با مقتدایشان یک دله می کردند.

زود با دیگران انس می گرفتی. رفتار متین و برخوردهای مناسب با افراد خاطی کار خود را کرده بود و چه بهتر می توانست آنان را از منکرات بازدارد وزندگی شرافتمندانه ای پیشکششان کند.

و اینک من می خواهم رمز ماندگاریت را با سرانگشت عقل بکاوم! می دانم که ذره ای شور و شعور می تواند مرا به عمق حرفهایت براسند.آنجا که سیرت آدمیان بر صورت آنها می چربد. آنجا که می گفتی:صداقت داشته باشید، خیانت در امانت نکنید، وفای به عهد کنید و راه راست را برگزینید».

از تو که می گفتم، عباسقلی طاهری اسبق رشته صحبتم را گرفت و گفت: «نسبت به افراد سپاه حساس بود. معتقد بود لباس سپاهی صداقت و حرمت دارد و باید با رفتار درست حرمت آن را حفظ کند.

… حال نسل جوانمان می خواهند از تو بدانند. از مرشد جوانشان که در بحبوحه ی جوانی، در سن و سالی که جوانان برای خویش، هزار امید و آرزو دارند قدم در راهی نهاد که می دانست شاید هیچ وقت برگشتی به دنبال ندارد. در شگفتم از کار خدا و محبت دل ها که چگونه با پرستویی که هیچ گاه او را ندیده اند این گونه پل ساخته اند برای شناختنش.یقینم این است که اگر می بودی و میدیدی که شهادتت جان تازه ای در کالبد پژمرده ی ما دمیده است به خودت و راهت میبالیدی.

بالاخره سال ۱۳۶۰ شد و عملیات مطلع الفجر در منطقه ی سرپل ذهاب. یادت می آید؟ فرمانده غلامعلی پیچک که شهید شد، نیروها مجبور به عقب نشینی شدند. شب دوم عملیات بود و با رسیدن نیروهای تازه نفس امیدی تازه به حرکت داده شد، اما دشمن منطقه را به توپ بست و دیگر هیچ….و تو ستاره را عقب زدی و از معبر نور آرزوهایت گذشتی. راهت سبز.
.
قسمتی از وصیت نامه شهید

خیلی وقت بود که آرزوی رفتن به جبهای حق علیه باطل را داشتم، و چون مسئول عملیات سپاه بناب بودم، می گفتند فرمانده حق ندارد به جبهه برود. ولی بالاخره خداوند بزرگ آرزوی مرا برآورده ساخت و روز جمعه بعد از ادای نماز جمعه در حالی که بعضی از مردم گریه می کردند و عده ای قرآن به ما هدیه می دادند و بعضی می گفتند: انشاء الله دیدار ما در کربلا عازم جبهه شدم.

…ای ملت مسلمان و ای مردم انقلابی! بدانید که من این راه را که راه امام حسین(ع) است و راه نائب امام زمان، خمینی بت شکن است آگاهانه و با شناخت کامل می روم و می دانم که اگر در این راه کشته شوم به پیشگای خدای خود خواهم رسید.

از خانواده عزیزم می خواهم اگر جنازه مرا آوردند، برای من گریه نکنند. فقط برای امام حسین(ع) و اهل بیتش گریه کنند که ما درس شهادت را از آن ها آموخته ایم.

انتهای پیام/زیبائی
.