انگار همین دیروز بود که عشق در سنگرت مبعوث شد و گلوله ی کاتیوشا، محفل سبزت را نشانه رفت، دلم برای مهربانی هایت تنگ شده حسینم.
از عرش فرود آی تا باهم سفری داشته باشیم به دنیای زیبای خاطره ها، به حرمت همرزمان هم سنگران دیروز خود، لحظه ای را در کنار ما باش، بیا باهم به سرزمین بادها برویم و یادی از گذشته ها بکنیم گذشته ای که در آن سرفراز و سربلند با ستیغ کوه ها و قله های سر به فلک کشیده پیوند داشتیم و چونان عقاب، پهنه آسمان جولانگاهمان و همچون شیران شرزه، گستره خاک درید قدرتمان بود.
هر وقت اراده می کردیم بسان نهنگ، کشتی شکسته دنیا را در هم می نوردیدیم و درشت ناکی شب را با تکبیرهای فاتحانه مان درهم می شکستیم و روزهای سنگر را سپیدتر از بالهای کبوتران می کردیم.
همان وقت ها بود که با مسجد و نماز و مفاهیم اعتقادی اسلام آشنا شد.
به گزارش انعکاس بناب، حسین در سال ۱۳۴۶ خورشیدی در روستای دارلک از اطراف مهاباد دنیا آمد. پدر بزرگوارشان به همراه خانواده وقتی که حسین هفت ساله بود به خاطر اختلاف عقیده و مساعد نبودن وضع آن محل به روستایتازه کند چلقای بناب مهاجرت می کند، حسین، کودکی را که پشت سر می گذارد، تحصیلات ابتدایی را شروع کرده و با موفقیت در این دوره، وارد مقطع تحصیلات راهنمایی می شود، حسین ضمن تحصیل به کار و فعالیت نیز می پرداخت تا کمکی برای تأمین هزینه های خانواده اش باشد.
در اوایل سال ۱۳۵۷ به ندای رهبر کبیر انقلاب لبیک می گوید و از آن لحظه به بعد هیچگاه از مبارزات و وقایع پرشور انقلاب کنار نمی کشد. وی باسن کمی که داشت در تظاهرات و مبارزاتی آن روز مردم ایران، خیابان به خیابان و کوچه به کوچه بر علیه طاغوت داشتند، شرکت می نمود.
به خاطر عشق به امام و انقلاب، در بسیج ثبت نام می کند و بعد از آموزش نظامی در سال ۱۳۶۰ عزم جبهه می کند. بعد از مدتی، به عضویت سپاه در می آید و در مدت چهار سال خدمت پرشور در سپاه، عملیات های زیادی را تجربه می کند. می گویند تخریبچی عملیات بدر بود.
….. از همان کودکی بسیار باوقار بود و آهسته سخن می گفت، بسیار مفید و پایبند به احکام الهی بود. از غیبت و دروغ پرهیز می کرد. او بسیار مهربان و دلسوز بود، در عین کم حرفی، فردی خوش اخلاق و خوش برخورد بود. همواره ذکر خدا را سرلوحه کارش قرار می داد. روحیه معنوی بالایی داشت، شجاع، نترس و مطیع ولایت بود.
…. عملیات کربلای ۵ بود. فراموش نکرده باشم کردستان بود. حسین فرمانده گروهان بود. همین که صدای مارش نظامی را می شنود با یک مأموریت ۴۵ روزه، خودش را به منطقه می رساند.
ساعت ۸ شب بود که به گردان المهدی (عج) ملحق شد. شهید جوادی بود. حسین هم انگار مسئول دسته شده بود. قرار بود بچه های گردان را تا خط مقدم راهنمایی کنم، حسین را که دیدم شوکه شدم. تو نباید الان کردستان بودی؟ چه جوری اومدی؟ داشت خشاب بچه ها را پر می کرد. رفتم جلو بغلش کردم. گفتم این چه وضعیه حسین ؟! چرا با لباس فرم اومدی؟
– خیلی برام جالبه که لباس فرمم کفنم باشه! این جوری برم پیش خدا خوبه؟
چند لحظه ای فرصت داشتیم گپ بزنیم. داشتم سر به سرش می گذاشتم. آخه حسین یک سال بود داماد شده بود ولی هر چه زور می زدیم که راضی اش کنیم همسرش را بیاورد کاری از پیش نمی بردیم. نه این که کار بلد نباشیم. در این مورد حریف حسین نمی شدیم! هر وقت پای عروسی را پیش می کشیدیم می گفت: بعد از عملیات برادر، بعد از عملیات. حالا کدام عملیات خدا می داند!
… شد ساعت ۱۲ شب. از حسین خداحافظی کردم و گفتم مواظب خودت باش داداش، اینجا خط مقدمه ها! شوخی نیست. شب عملیات بود.
معمولا این شب ها با شب های دیگر فرق هایی داشت. همه سرگرم یک کاری بودند. از نماز و دعا گرفته تا حلالیت و …… من هم داشتم پی. ام. پی را که تحویل گرفته بودم بررسی می کردم.
حمله تازه شروع شده بود. بی سیم چی گفت که حسین شهید شد. کاتیوشا زدند. کاتیوشا. خدا می داند چگونه صبح کردم. همین که هوا کمی روشن شد خودم را به موقعیت شهدای معراج که موقعیت شهید حاج یوسفی بود رساندم. کنار نهر جاسم افتاده بود، چفیه اش پر خون بود…
حسینم! واژه های خاکستر گونه ما، فقط بلدند رو به روی شما ضجه بزنند. اما کاش می دانستند که یاد شما حرکت است؛ حرکتی برای بهبودی وضع «بودن». چه باید گفت که شما حنجره های خود را عبور دادید تا آن سوی مرزهای تکبیر، آن سوی مرزهای ندیدن؛ جایی که واژه ای یافت نمی شود تا شما را با آن ستود.
اصلا شما که برای تحسین برانگیزی قلم های ما بوسه بر عطر پرواز نزدید!
نامت همیشه جاویدان.
برگرفته از کتاب یادگاران به نویسندگی: لیلا صلب صیادی











Wednesday, 25 February , 2026