محکومیت اهانت به رسول گرامی اسلام(ص) در اشعار شاعران جوان هم خودنمایی می کند.
به گزارش انعکاس بناب، شاعران جوان و آئینی کشورمان پس از اهانت صورت گرفته دست به قلم شدند که برخی از آثار آنان در ذیل می آید:
تو رحمتی ، اصلا وجودت راز باران است
خورشید هم با گردش چشم تو حیران است
هرم نگاهت گرم تر از آتش زرتشت
از گرمی چشمان تو سلمان ، مسلمان است
تو رحمهٌ لِلعالَمین هستی ؛ نمی فهند
بی تو جهان تاریک و بی روح است ؛ زندان است
این ها نمی دانند هرکس با تو در افتاد
ور خواهد افتاد عاقبت ، مغضوب قرآن است
هر کس شود منکر ؛ تو و اولاد پاکت را
در نطفه اش شک است ، پس از نسل شیطان است
در بیشه ی آل نبی ، جای شغالان نیست
باید بفهمند این قلمرو جای شیران است
این بار هم خط مقدم در دفاع از تو
قلب تمام بچه های پاک سلمان است
**شعر از ایمان کریمی**
رکاب آفرینش را نگین هستی، پیمبر جان!
ستون آسمان ها و زمین هستی، پیمبر جان!
تو را با دست خود چیده خدا از باغ «ما أدراک»
نمی فهمم تو را که دستچین هستی، پیمبر جان!
جهان گردی است که از یک تکان دامنت برخاست
جهان جسم است و تو جان آفرین هستی، پیمبر جان!
نه تنها چرخ این دنیا به دستان تو می چرخد
که فرماندار روز واپسین هستی، پیمبر جان!
حصیری ساده و پوسیده فرش زیر پایت بود
اگرچه ساکن عرش برین هستی، پیمبر جان!
همان آغوش در آغوش باشد «قاب قوسین»ات
تو با ذات خداوندی عجین هستی، پیمبر جان!
همه پیغمبران، عیسی و موسی، نوح، ابراهیم
خبر دادند؛ ختم المرسلین هستی، پیمبر جان!
کتابت هست، نورت هست، احساس حضورت هست
نمی دانم کجا اما یقین، هستی! پیمبر جان!
تو را کفّار جاهل هم قبولت داشتند آری
که بودی شُهره در شَهرت: امین هستی! پیمبر جان!
نیفتد چین به پیشانی تو چون این جسارت ها
کف موج است و تو دریا جبین هستی، پیمبر جان!
نگیرد پنجه گرگان به روی نور افشانت
تو ماهی و فراتر از زمین هستی، پیمبر جان!
همان ماهی که طوفانی کند دریای امّت را
خروش موج های مسلمین هستی، پیمبر جان!
أشدّاء علی الکفّارِ ما را یادشان رفته
تو از بس «رحمه للعالمین» هستی، پیمبر جان!
همین خُلق عظیمت مفلسان را می کند گستاخ
همین بودی از آن اول، همین هستی، پیمبر جان!
به یک آن جذبه ی مهری، به یک آن آیه ی قهری
به وقتش آنچنان و اینچنین هستی، پیمبر جان!
اُحد یک بار بود و بدر و خیبر می شود تکرار
تو دست فتح حق در آستین هستی، پیمبر جان!
هلا! باشد جواب دشمنت با حیدر کرّار
تو هستی امیرالمومنین هستی، پیمبر جان!
**شعری از محمد رسولی**
گرچه عمری بر در این خانه زحمت میکشیم
کم برایت شعر گفتیم و خجالت میکشیم
دیگران نقاشی موهن برایت میکشند
ما فقط در کنج عزلت آه حسرت می کشیم
رحمه للعالمینی و به نام نامی ات
بر سر این خاک تشنه ابر رحمت میکشیم
تو به جرم مهربانی بار تهمت میکشی
ما به جرم مهربانی بار تهمت میکشیم
چهارده چشمه به راه انداختی و ما فقط
آب از این چهارده رود هدایت میکشیم
ما که هفتاد و دو الگو از تبارت داشتیم
دامن از گنداب هفتاد و دو ملت میکشیم
جهل دارد در زمین کفر بازی می کند
پس هر آنچه میکشیم از این جهالت میکشیم
**شعری از محسن عرب خالقی**
روی گل محمدی از اشک، تر شدهست
با ما مصیبتیست که عالم خبر شدهست
با ما مصیبتیست که ورد زبان شده
با ما مصیبتیست که خون جگر شده ست
دشمن به فتنه سنگر تصویر را گرفت
لشکر نبردهایم و نبردی دگر شده است
آن سوی خندهها، همه دندان گرگ بود
اینک زبانشان به دهان ، نیشتر شده ست
از هیچ زادهاند و پی هیچ، زیسته
شیطان ، بر این جماعت ابتر، پدر شده است
نمرود تیر بسته به زیبایی خدا
زیبایی خدا ، به خدا بیشتر شده است
عالم، هنوز در صلوات است و همچنان
این رایت نبی ست که بر بام، بَر شده است
**شعری از میلاد عرفان پور**
این اعتقاد شیعه ی اسلام محور است
هرکس نخواند مدح تورا خوار و ابتر است
ما در اهانت به تو ساکت نمی شویم
دار و ندار ما همه،عشق پیمبر است
هرکس که بر پیمبر و آلش جفا کند
فردا حساب او همه با شخص حیدر است
در پاسخ اهانت رذلان بد سرشت
باید هزار مرتبه این جمله را نوشت
هر کس که خصم حضرت ختمى مآب شد
قربانى عذاب همین منجلاب شد
**شعری از میثم میرزایی**
بی حرمتی و عناد بر شخصیتت
ما را به شما فقط کند مدیون تر
زین غصه که خدشه بر مقامت آمد
زهراست ز هرکسی دگر دلخون تر
نفرین خدای فاطمه بر او باد
تا پیش خلایق، بشود مغبون تر
با دشمنی و عداوت احمق ها
پیغمبر ما عزت تو افزون تر
در عشق و مودت و محبت به شما
گشتیم از این قضیه ما، مجنون تر
**شعری از مهدی انصاری**
تو لیلا باش،مجنون و پریشان بودنش با من
تو سفره دار احسان باش،مهمان بودنش با من
تمام سختی این راه با تو،راحتی با من
مسلمان کردنم با توست،سلمان بودنش با من
به دوش خود کشیدی بار اسلامی که میگفتی
هنوزم مانده ای تو ،یار اسلامی که میگفتی
خودت را سیزده بار دگر تکثیر کردی تو
به پای عشق،پاهای مرا زنجیر کردی تو
برای اینکه من آدم شوم…عاشق شوم،آخر
خودت را با غم آدم شدن ها پیر کردی تو
من امروز آمدم سینه سپر باشم برای تو
در این موسم کمی مرد خطر باشم برای تو
زبان وا کرده دشمن تا دلم را سرد گرداند
ز بد گفتن به تو،خوشحالی ام را درد گرداند
نمیداند که در طوفان مشخص میشود مردی
رسیده کفر،تا ما را قوی تر مرد گرداند
ارادت های ما پیداست به پیغمبر اکرم
نماز ما سلام ماست به پیغمبر اکرم
تو حقا حقی و هیچ اند در پیش تو ناحق ها
نمیفهمند «احمد» بودنت را قوم احمق ها
بساط آدمیت پهن شد با دست لطف تو
بدون عشق تو می افتد از بازار،رونق ها
تمام انبیا از خوبیت گفتند،قرآن هم
کسی که از تو بد میگوید آدم نیست،حیوان هم
تمام حرف ،بر نقاشی بی رنگ یک بوم است
«هنر» دست معاند ها بیفتد،مرغکی شوم است
تمسخر کردن «خورشید» یعنی آنکه این نقاش
تمسخر میکند خود را که از این نور محروم است
سخن گفتن به هجو و طعن، در حق تو بی معناست
تو بالایی و کسر شأن،در حق تو بی معناست
**شعری از محمدکاظمی نیا**
انتهای پیام/










Wednesday, 25 February , 2026