شهید میر کاظم مجتبی پور در سال 1345 چشم به جهان هستی گشود و سرانجام در 26 اسفند 1363 مجنون وار در جزیره ی مجنون به قافله ی سرخ شهدا پیوست.

به گزارش انعکاس بناب، یافتن خود در این وانفسای زندگی به دنبال شهدا دویدن می خواهد. می رویم تا شهدا پیدایمان کنند که ما از هیچ به سبزی باورهای خدایی برسیم تا شفاعتشان پنجره ای باشد رو به آفتاب در کوچه های بن بست دل تنگی و غربتمان. اینک آمده ایم در این سیاهی قیر گون حسرت، دست همت به دامن مهتابی یادشان بیاویزیم و گرای عبور خود را از مبدأ خاک تا به مقصد افلاک به آن ببندیم. از تمام کوچه های بن بست بریده ایم و می رویم تا خاطراتشان چون نوازش دست هایی همه سبز، مرهم همه دردهایمان باشد.

سید کاظم در آغوش خانواده ای متدین و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت رشد و تعالی یافت. پس از دوران ابتدایی در حالی که در کنار درس، برای امرار معاش به قالی بافی نیز مشغول بود، مرغ دلش هوای کوی دوست نمود و بلافاصله قدم به حوزه ی علمیه ی ولی عصر(عج) تبریز نهاد. روزگار جوانی را با تقوای اسلامی طهارت بخشید و دست توفیق یارش شد و اجداد طاهرینش یاورش. بال و پر گرفت و شد طلبه ای موفق و مورد احترام. او دیگر عالمی متعهد شده بود و با مرور روزگار، درختی تناور و سایه گستر، که سخنرانی های گرم و خدا خواهش دل های شنوندگان را به ملکوت می بست و جان خسته ی آدمیان را به شادی توحید پیوند.

… حالا دیگر زمزمه های انقلاب بر شاخه های باد آویخته بود و ابتدای سفری طولانی را می چید.

تظاهرات و راهپیمایی بذر امید میر کاظم را در مزرعه ی نیات پنهانی او کاشت تا فردا را برای او رقم زند که دل او به نفس های امید زنده بود و به صدای قدمی که به جای گل یخ بسته ی یأس سینه اش لاله ای بکارد.

… جنگ که آغاز شد جهاد در راه خدا تکلیف روشنش شد و او خدا را در کوچه باغ دعا یافته بود و شوق رضای خدا به وادی زخم و جنونش کشانده بود.

… ورد زبانش شده بود: «هیهات که ۱۸ سال از عمرم گذشت و تا حال قدمی چندان مثبت در راه معشوق خویش برنداشته ام… یاران صد کوچه را پیمودند و من اندر خم یک کوچه مانده ام»!

… دوست داشت بر سر سفره ی پر برکت قرآن بنشیند و خاک حاصلخیز دل را با زمزمه های نورانی قرآن سیراب کند. می گفت: «جدایی انسان از این کتاب آسمانی مایه ی سرافکندگی و پشیمانی می شود؛ پس چه بهتر که این هدیه ی الهی را همدم و مونس خود قرار دهیم.» کوچک بود اما وسعت یک دریای آبی در دلش جا می گرفت. ۷ ساله بود که عبا بر دوش می انداخت و می گفت: «می خواهم سخنرانی کنم»، و من دانستم که عاشق طلبه شدن هست. او روحانی مجلس می شد و ما عزاداران حسین(ع)، و در این بازی کودکانه بود که از ما می خواست پای منبرش بنشینیم. و آن روز مِهر امام حسین(ع) بود که نگاه عاشقانه ی او را به باغ روشن راستی گشود و این نغمه پایید در گوش دل، و کشاند او را تا به سر حد عشق.

علاقه اش به روحانیت آن قدر بود که طلاب غیر بومی را هم نفس گیر می کرد. آن وقت که لباس های آنها را برای شستشو به منزل می آورد و با مادر مشغول آلایش آنها می شد.

… فصل ها از پی هم در گذرند. چرخه ی حیات می چرخد و زندگی چون جویباری در پهنه ی هستی جاری است. اما او با تکرار مکرر ثانیه ها و آمد و شد روزها و شب ها به انتها نخواهد رسید.

… بعد از سه بار حضور در جبهه های حسینی، این بار دیگر آخرین بار بود برنگردد، احساس سبک باری عجیبی در تنش نشسته بود. با خود می گفت: «این بار دیگر پرواز حتمی است»! و این را در نامه ای برایمان نوشت که انتظارش را نکشیم چرا که به دنبال آنچه بود، خواهد رسید. اصلاً خود به صراحت گفته بود: «ای کاش هزار جان داشتم و تقدیم این انقلاب و کربلای حسین می کردم که همه فکرم و ذکرم اوست.» و بالاخره در ۲۶ اسفند ۱۳۶۳ مجنون وار در جزیره ی مجنون به قافله ی سرخ شهدا پیوست. خاک، روشن از فروغ رایت!

انتهای پیام/سعید نصیری